تبلیغات
نشریه‌ی اینترنتی طنز سنگ پا

داستان    

زمانی برای مستی گوسفندان

حکایتِ جنگ هفتاد و دو ملّت

سامان فیروزی:

صبح در حالی که مشغول غلت‌زدن‌های صبحگاهی در رختخواب بودم، صدایی به گوشم رسید که تا آن روز به هیچ وجه در آن مکان نشنیده و از آهنگ و طنینش مستفیض نگردیده بودم.

صدا متعلق به جانوری بود گوسفند نام که ظاهرا" در حیاط به درختی بسته شده و آواز لاینقطع سر داده و تا هفت خانه این سو و هفت حیاط آن سو را از آوای بی‌نظیر خود بی‌نصیب نگذاشته بود. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بودم از خانه که زیرزمینی با یک اتاق خواب و یک پذیرایی بود بیرون آمدم، امّا صدا قطع شده بود و من هیچ ملتفت نشدم که آن حیوان زبان نابسته در کجای این حیاط نشسته و آواز گوسفند در چمن سر داده است.

در این زمان به یاد عینکم افتادم که شاید با به چشم گذاشتن آن می‌توانستم این موجود کذایی را که خواب شیرین صبحگاهی ما را با کنسرت خویش آشفته و تبدیل به زهر مار نموده مشاهده کنم. از پله‌ها پایین آمدم، از راهرو کوچکی که حمام در سمت راست آن بود وارد هال شده و از آنجا مستقیم خود را به اتاق خواب رساندم تا بلکه عینک خود را پیدا کنم. در حالیکه جستجو کنان فکر می‌کردم گم‌شدن عینک به گندیدن نمک می‌ماند و خود مصیبتی است، مصیبتی عظیم‌تر حادث گردید: علویه خانم مادر بچه‌ها که تازه از خواب بیدار شده بود، بنای غر و لند گذاشت که:آخر مرد حساب! اینجا هم جا بود که تو برایمان پیدا کردی؟! که آخر عمری بیاییم و همخانه و همسایه‌ی گاو و گوسفند شویم؟!

گفتم: خانم جان! کمی آرام‌تر صحبت کن! چراکه همانگونه که خودت به خوبی می‌دانی همسایه آدم فضولی است و آشپزخانه‌اش هم درست بالای همین اتاق خواب ما قرار دارد و هر آینه طبع فضولی‌اش گل کند، می‌تواند به راحتی از صحبت‌های ما محظوظ و مستفیض گردد!

در این حین بود که قاسم، پسرمان که از فرط کمبود جا شب‌ها در پذیرایی می‌خوابید و آخرین تتمه‌ی عذب ذریه‌ی ما محسوب می‌شد در چهارچوب در ظاهر گردید و در حالی که موهایش مانند فنرهایی که همه به مکانی متصل و لیکن از هم دررفته‌اند با صدای خواب آلوده لب به سخن گشود که این گوسفند، کله‌ی صبحی از جان ما چه می‌خواهد؟!

در همان دم علویه که از هر فرصتی برای نیش و کنایه زدن بهره‌ی تام برده از هیچ متلک‌انداختنی مضایقه نمی‌کرد، خطاب به قاسم گفت که گوسفند قصد خیر داشته و خواسته جنابعالی را که انسانی بی‌کار، بی‌عار و ولنگار هستید و با بیست و اندی سال سن نه فنی فراگرفته و نه هنری آموخته‌اید را از خواب بیدار کند تا پی کاری بروید و تا لنگ ظهر قد طویل خود را در کف خانه پهن ننمایید.

ولی قاسم که زبان تند و تیزش از زبان مادر کم نیاورده و به عقیده‌ی اینجانب اصلاً به زبان ایشان رفته بود و در حاضرجوابی و بدیهه‌گویی دست همه را از پشت بسته و شهره‌ی عام و خاص بود چنین جواب داد که:خیر! هرگز چنین نبوده و نیست و بانگ صبحگاهی جهت بیدارکردن جمیع الناس، تنها بانگ خروس بوده و شاید هم صدای مؤذن انکر‌الاصوات سر کوچه خودمان و این مسأله ابداً دخلی به گوسفند بیچاره ندارد.

مادر و پسر در باب اصوات حیوانات اظهارفضل‌ها می‌کردند و جدل‌ها می‌نمودند و من که ترجیح می‌دادم به هر نحو ممکن صدای این مادر و پسر را نشنوم به صدای گوسفند بیچاره گوش فرا می‌دادم و هرچه در آن دقیق‌تر می‌شدم حزن و اندوه و سوگ بیشتری در آن احساس می‌کردم و او را چون کسی که تا ساعتی دیگر به پای چوبه‌ی دار جان خواهد داد، می‌دیدم تا به آنجا که به این نتیجه رسیدم که صدای این جانور نگون‌بخت " نع نع " یا همان " نه نه " است و او از سرنوشت شومی که انتظارش را می‌کشد، آگاه بوده مشغول عجز و لابه است.

لذا در صدد برآمدم تا این مکاشفات خود را در اختیار سایرین هم قرار دهم تا بلکه حقیقت امر بر آنان نیز روشن و مکشوف گردد. لهذا بنای سخن گفتن کرده آنچه در ذهن خود داشتم تمام و کمال در اختیار حضار قرار داده از ذکر هیچ نکته‌ای فرو گذار نکردم. اظهارات اینجانب از سوی علویه خانم به عنوان نشانه‌هایی از جنون یا زوال عقل تلقی گردید، ولیکن قاسم که سرش برای اینگونه مباحث درد می‌کرد و همشه مترصد فرصتی بود تا سخنان اراجیف و صد من یک غازش را برای یک گوش مفت بخواند چنین بیان فرمود که:

پدر جان گرچه شما حق پدری گردن من دارید ولیکن گفتن حق از این حق اولی‌تر است و واقعیّتِ امر چنان است که این گوسفند نه تنها عجز و لابه و " نه نه " نمی‌گوید، بلکه ذکر لب و ورد زبانش " به به " است؛ چراکه نیک می‌داند سرانجامی جز قربانی‌شدن و ذبح گردیدن پیش پای حاجی تازه مُشرّف ندارد و این خود مایه مباهات است و از سوی دیگر غذای مؤمنین و مسلمین و عبادالله شدن خود افتخاری عظیم است که هر گوسفندی لیاقت آن را ندارد!

علویه خانم، که تا پیش از این سخن گفتن در این باب را از نشانه‌های سفاهت و بی‌عقلی می‌دانست، شروع به اظهار عقیده کرد:این نگون‌بخت نه تنها " به به " نمی‌گوید، بلکه از اوضاع زمانه ناله و شکایت دارد، ولی ذکر او " نه نه " هم نیست؛ بلکه می‌گوید " کمک کمک " و به این ترتیب از خلق الله تقاضای یاری و امداد می‌نماید.

من که از این سخن‌ها حقیقتاً متعجب شده بودم گفتم که:آخر این چه حرفی است و لااقل " به به " و " نه نه " کمی به صدای گوسفند مشابهت می‌دهد، ولی " کمک کمک " از لحاظ آوایی هم هیچ نوع شباهتی به صدای این ذلیل مرده ندارد!

علویه خانم ناگهان مانند کسی که مار یک جایش را گزیده باشد فریاد زد که: آخر تو چه می‌فهمی؟! گوسفند به زبان آدم صحبت نمی‌کند چه رسد به فارسی! که بخواهد بگوید " به به " یا " نه نه "! او به زبان خودش کمک می‌خواهد!

گرچه صدای " بع بع "، " نه نه "، " به به " یا " کمک کمک " گوسفند قطع شده بود، امّا هنوز در فکر بودم که علویه چگونه توانسته بود زبان گوسفند را به فارسی بلیغ و فصیح ترجمه نماید؟!

صبح فردا، محمد پسر صاحبخانه فریاد زنان و علی آقا علی آقا گویان در خانه را می‌کوبید و کم مانده بود که در را با شیشه پایین بیاورد! در را که باز کردم یک سینی دستش دیدم که قسمتی از گوشت آن خدا بیامرز را در آن قرار داده بودند. با پوزخندی به سینی اشاره کرد و گفت:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه        چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!

دیدگاه

زنگ تفریح


یادنامه‌ی منوچهر احترامی

سرآغاز

● حرف اوّل: مجید یوسفی
زیرپوستی‌های تحریریه

● سرمقاله: فرید ذاکری
احترام منوچهرخان واجب؛ امّا حکایت ما چیز دیگری است

● تحریریه، گفتگو
محمد کارگر مدال نقره بُرد

پرونده ماه

● سردبیر
به احترام احترامی

مسعود مرعشی
هیچ‌گاه ازدواج نکرد، امّا بهتر از پدربزرگ‌ها قصه می‌گفت

● فرید ذاکری
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه

● نیلوفر افلاکی
گریه از فرطِ خندیدن

● محمدحسین جدیدی نژاد
بنای عزیم امو سیبیلو

محمد امین کوهستانی
برای نمکدان طنز

● داستان: منوچهر احترامی
تراژدیِ قورباغه‌ای

● داستان: فرید ذاکری
از روی دستِ پورنگ

● داستان: رضا مرادی‌نژاد
زرد قناری

● داستان: محمدرضا سیار
رفتیم جهنم برایمان داستان بنویس...

روایت‌های ماه

● سردبیر
به اتاق‌های این خانه سرک بکشید

فار۳۰ را پاث بداریم!: احسان کیانی
ماجرای این تحوّل تهوّع آور

کلمه: سامان فیروزی
عدالت اجتماعی، توضیع عادلانه فقر است

وقایع اتفاقیه: احسان کیانی
تا یار که را خواهد...

دولت خوبان: امین تویسرکانی
دولت شهر

نکته سنج محفل خوبان: مهدی نصر
گفتن نگید ولی ما می‌گیم

آهای اهالی شهر: مجید یوسفی
قیاس نابجا

نظربازی داستانیان: محمدحسین جدیدی
داستان چیست؟

شعر و داستان

● داستان: سامان فیروزی
زمانی برای مستی گوسفندان

● شعر: محمود سلطانی
علامت

این شماره

مدیر: مجید یوسفی
سردبیر: فرید ذاکری

نویسندگان و همکاران:
نیلوفر افلاکی
امین تویسرکانی
محمدحسین جدیدی نژاد
محمود سلطانی
محمدرضا سیار
سامان فیروزی
محمد کارگر
محمد امین کوهستانی
احسان کیانی
رضا مرادی نژاد
مسعود مرعشی
مهدی نصر

شماره‌های قبلی

شماره‌ی ۱
شماره‌ی ۲
شماره‌ی ۳
شماره‌ی ۴
شماره‌ی ۵
شماره‌ی ۶
شماره‌ی ۷
شماره‌ی ۸
شماره‌ی ۹
شماره‌ی ۱۰
شماره‌ی ۱۱
شماره‌ی ۱۲
شماره‌ی ۱۳
شماره‌ی ۱۴
شماره‌ی ۱۵
شماره‌ی ۱۶
شماره‌ی ۱۷ [» به زودی...]
شماره‌ی ۱۸ [» به زودی...]
شماره‌ی ۱۹
شماره‌ی ۲۰

جستجو

آمار بازدیدکنندگان

بازدید کل: نفر
بازدید امروز: نفر
بازدید دیروز: نفر
بازدید این ماه: نفر
بازدید ماه قبل: نفر



ویرایش ۴.۲
تمامی حقوق برای سنگ پا محفوظ است.

Site Designer

Version 4.2
All rights reserved for SANGEPA Magazine.